دل نوشته سیدرضا میرکریمی برای روزهای جنگ؛ فقط باید تا آخر می‌ایستادی

دل نوشته سیدرضا میرکریمی برای روزهای جنگ؛ فقط باید تا آخر می‌ایستادی
Rate this post

سیدرضا میرکریمی کارگردان سینما در یادداشتی نوشت: 

زمانی‌که همه چیز برای به خاک سپردن یک رؤیا آماده است، در دل شب سوزان کینشاسا، در۳۰ اکتبر ۱۹۷۴، شصت هزار قلب در ورزشگاه و میلیون‌ها چشم و گوش پای گیرنده‌ها، منتظرنتیجه مسابقه‌ای هستند که در آن «جورج فورمنِ جوان»، ابرمردِ شکست‌ناپذیر با مشت‌هایی سنگ‌کوب با چهل پیروزیِ پیاپی و خونین، روبه‌روی مردی ایستاده، که همه می‌گویند دورانش دیگر تمام شده: «محمد علی کلی»  

همه پولدارها قمارشان را روی بُرد فورمن بسته‌اند، اما آن‌سوی رینگ، یک عالمه آدم معمولی، از کارگر و کشاورز و رنگین پوست و…، با امیدی لرزان، نام «علی» را فریاد می‌زنند. 

راندها یکی‌یکی می‌گذرد. علی هربار قدم به قدم عقب می‌رود و به طناب‌ها پناه می‌برد. مشت‌های سنگین یکی پس از دیگری بر صورت و پهلوهایش می‌نشیند، اما نمی‌افتد. چهره‌اش غرق عرق و خون، پلک‌هایش متورم و نفس‌هایش سنگین است. رقیب قدرتمندش اما، خشمگین و کلافه، بی‌امان می‌کوبد وبی تاب فریاد می‌کشد: «بیفت لعنتی! چرا نمی‌افتی؟» 

علی اما تنها وسط آن مهلکه پر هیاهو، صدای دیگری می‌شنود، صدایی شبیه صدای پدرش، مادرش، شاید هم نیاکانش، شبیه صدای خودش، خود دیگرش: 

«وایسا پسر… فقط یه راند دیگه… تو تنها نیستی…» 

زیر رگبار مشت‌های فورمن، سر برمی‌گرداند، در نگاه تارش، تصویر محو مردمانی را می‌بیند که با بغض و امید، انتقام همه شکست‌هایشان را از او می‌خواهند و یکصدا نامش را فریاد می‌زنند:  

«Ali! Ali! Bomaye!» 

(بومایه = «او را بکش» به زبان لینگالا) 

حالا در کمال ناباوری و بر خلاف پیشگویی گزارشگران و منقدان ورزشی دنیا، رسیده‌ایم به راند هشتم!  

علی دیگر چیزی نمی‌شنود، نه صدای جمعیت، نه داور و نه نعره‌های فورمن، هیچکدام! درد تمام وجودش را فرا گرفته، ولی در این حال هم نجوای نیاکان برده‌اش، دست از سرش بر نمی‌دارد: 

«بجنب مرد…صدای نفس‌هاش رو گوش کن… خسته است…نوبت توئه علی… نوبتِ همه‌ ماست» 

نمی‌دانم، علی شاید زیر لب «یا علی» می‌گوید! و بناگاه با واپسین رمقِ جان، از بند طناب‌ها دل می‌کند و چون تیر رها شده از چله، همراه با تمام تاریخ، پرتاب می‌شود وسط میدان و با یک مُشت، یک مُشتِ مقدس! فورمن افسانه‌ای چون صخره‌ای فرسوده فرو می‌ریزد و نقش بر زمین می‌شود، آن‌چنان سنگین و خاموش، که انگار از ازل، تقدیرش با ایستادگی بیگانه بوده! 

دنیا، برای لحظه‌ای، نَفَس در سینه حبس می‌کند و در آن سکوتِ انفجارگونه، ناممکن به ممکن آغوش می‌گشاید و نیاکان بار دیگر در گوش علی چیزی می‌گویند: 

«آفرین پسر؟ دیدی؟! …. فقط باید تا آخر می‌ایستادی… تا آخر»

انتهای پیام/

Rate this post

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − یک =