لالایی برای تابوت؛ مادری که جسد دختر معلولش را از آلمان‌ تحویل گرفت

لالایی برای تابوت؛ مادری که جسد دختر معلولش را از آلمان‌ تحویل گرفت
Rate this post
اجتماعی

گروه اجتماعی خبرگزاری تسنیم؛‌ مرضیه کیان/ فرودگاه، همیشه برای من بوی انتظار می‌داد. بوی امید، بوی آمدن کسی که دوستش داری و سال‌هاست او را ندیده‌ای. اما امشب، فضای خانه و فرودگاه بوی کافور می‌دهد. بوی سردیِ غربت. بوی چوبِ تابوت.

قرار است آسمان تهران میزبان مسافری باشد که سال‌هاست چشم به راهش بودم. اما نه با پای خودش، که بر دوش دیگران. نه با خنده‌ای که در خیال‌هایم تصور می‌کردم، که با سکوتی ابدی. زینبِ من دارد می‌آید. دخترکِ معصوم و بی‌پناه من، پس از بیست سال دوری، پس از بیست سال حسرتِ یک‌بار بوییدنِ گیسوانش، دارد برمی‌گردد. اما چه برگشتنی؟

پیکر این دختر دیروز، سه‌شنبه هفتم بهمن، پس از سال‌ها دوری و انتظار، بالاخره اما بی‌جان وارد ایران شد. و فردا، پنج‌شنبه، بر دوش اهل دل تشییع می‌شود تا به آغوش خاک گرم وطن بازگردد.

می‌گویند زمان همه چیز را حل می‌کند. دروغ می‌گویند. زمان برای مادری که فرزند معلولش را از سینه‌اش جدا کرده‌اند، حلّال نیست؛ کشنده است. بیست سال گذشت. بیست سالی که هر ثانیه‌اش برای من هزار سال بود.

هنوز یادم هست آن روزها را. زینبِ من، فرشته‌ای بود که خدا با بال‌های شکسته به ما داده بود. او مثل بقیه بچه‌ها نبود، نیاز به مراقبت داشت، نیاز به تکیه‌گاه داشت. نیاز به «مادر» داشت. یادم هست آن شبِ شومی را که در آلمان ریختند و کاظم را بردند. زینب در آغوش پدرش بود. آن وحشت، آن گریه‌ها، آخرین باری بود که امنیت را حس کرد.

آن‌ها کاظم را بردند به اتهام واهی در ماجرای میکونوس. گفتند تروریست است. گفتند خطرناک است. اما با زینب چه کار داشتند؟ با من چه کار داشتند؟

«حقوق بشر»… واژه‌ای که این روزها وقتی می‌شنوم، تمام تنم می‌لرزد. واژه‌ای که آلمان‌ها و اروپایی‌ها با آن گوش فلک را کر کرده‌اند. اما من روی زشت و واقعی این واژه را دیدم. همان دادگاهی که همسرم را ناعادلانه حبس کرد، حکمی داد که جگرم را سوزاند. گفتند چون پدرش در زندان است، چون من فرزندان دیگری دارم، صلاحیت نگهداری از دختر معلولم را نداریم!

لالایی برای تابوت؛ مادری که جسد دختر معلولش را از آلمان‌ تحویل گرفت

کدام قانون نانوشته‌ای می‌گوید که آغوشِ سردِ یک زنِ حقوق‌بگیرِ آلمانی، از آغوشِ گرمِ مادر دلسوزتر است؟ حضانت پاره‌ی تنم را گرفتند و به زنی سپردند که برایش زینب، فقط یک پرونده اداری بود. یک منبع درآمد از دولت.

سال‌ها گذشت. کاظم در زندان بود و من در بیرون از زندان، زندانیِ فراق بودم. زینبم بزرگ می‌شد و من نبودم که قد کشیدنش را ببینم. نبودم که وقتی درد دارد، نوازشش کنم. او زبان نداشت که بگوید دلتنگ است، اما قلبش که داشت.

و اما دردهایش… فقط دوری نبود. خبرهایی که می‌رسید بند دلم را پاره می‌کرد. خبرهایی که نشان می‌داد دخترم در آن مهدِ تمدن (!) ذره‌ذره آب می‌شود.

مدت‌ها پیش از این حادثه آخر، خبر آوردند که سوی چشمان زینب رو به خاموشی است. گفتند به خاطر عدم رسیدگی، به خاطر بی‌توجهی‌های طولانی و اینکه کسی نبوده مراقبت‌های اولیه و بهداشتی چشمانش را انجام دهد، یکی از چشمان معصومش نابینا شده است. آن یکی چشمش هم کم‌سو شده بود و داشت سوی خود را از دست می‌داد.

تصور کنید! دختری که توان حرکت ندارد، توان حرف زدن ندارد، در غربت مطلق، دنیایش هم تاریک شده بود. آن‌ها نور را هم از دخترم دریغ کردند. من اینجا ضجه می‌زدم که چرا کسی نیست دستمالی به صورت دخترم بکشد؟ چرا کسی نیست قطره‌ای در چشمش بریزد؟ اما آن «متمدن‌های اروپایی» حتی اجازه نمی‌دادند صدای نفس‌هایش را بشنوم، چه رسد به اینکه بروم و چشمش را درمان کنم.

کاظم که آزاد شد، گفتم تمام شد. گفتم حالا دخترمان را پس می‌گیریم. اما آن‌ها سنگدل‌تر از این حرف‌ها بودند. کاظم را مستقیم از زندان به فرودگاه بردند و اخراج کردند. نگذاشتند حتی برای یک لحظه، برای یک خداحافظی کوتاه، دخترش را ببیند. و بعد نوبت من شد. راه سفر را بستند. ویزا ندادند. ما ماندیم و یک دنیا حسرت و دختری که در میان غریبه‌ها، با چشمانی که دیگر نمی‌دید و تنی رنجور، روز به روز پژمرده‌تر می‌شد.

گاهی برادرش، پسرم که آنجا بود، به دیدنش می‌رفت. آخرین بار گفت: «مادر، زینب روی ویلچر نشسته.»

پرسیدم چرا؟ گفت پایش شکسته. در آن مرکز نگهداری مجهز، در آن کشوری که ادعای نظم و قانونش دنیا را پر کرده، دخترِ ناتوانِ من زمین خورده بود و پایش شکسته بود و هیچ‌کس نفهمیده بود تا کار از کار گذشت.

دلم آتش گرفت. مگر آن زنِ آلمانی قیمِ او نبود؟ مگر وظیفه‌اش مراقبت نبود؟ اگر زینب پیش من بود، مگر می‌گذاشتم خاری به پایش برود؟

و بعد… آن خبر آخر. خبری که تیر خلاص را به قلبم زد.

گفتند غذا در گلویش گیر کرده. گفتند ده دقیقه… ده دقیقه تمام دخترکم داشته خفه می‌شده و کسی نبوده به دادش برسد. کجاست آن تکنولوژی؟ کجاست آن استانداردهای اروپایی؟ کجاست آن حقوق بشری که برای قاتل‌ها و جانی‌ها یقه می‌دراند،اما برای یک دختر معلولِ بی‌گناه، ده دقیقه اکسیژن ندارد؟

زینبم به کما رفت. و تلخ‌تر از همه، آن قساوتِ پزشکی بود. آن زنِ قیم، آن مدعیِ قانون، اجازه نمی‌داد لوله‌ی تنفسی وصل کنند. می‌گفت: «به هوش بیاید که چه شود؟ بگذارید بمیرد.»

خدایا! چقدر یک انسان می‌تواند سنگ باشد؟ ما از هزاران کیلومتر دورتر، با التماس، با فریاد، خواستیم که نگذارند دخترمان راحت جان بدهد. خواستیم لوله بگذارند. شاید معجزه‌ای شد.

اما انگار تقدیر زینب، غربت بود. مظلومیت بود. او قربانی شد. قربانیِ سیاست‌بازی‌های کثیف. او گروگانی بود در دست کسانی که می‌خواستند انتقامِ مقاومت پدرش را از جسمِ نحیفِ او بگیرند. اول بینایی‌اش را گرفتند، بعد سلامتی پایش را، و در آخر جانش را.

زینب رفت. در سکوت. در تاریکیِ چشمانی که دیگر نمی‌دید. بدون اینکه دست مادرش را در دست داشته باشد. بدون اینکه پدرش بالای سرش قرآن بخواند.

حالا پیکرش دارد می‌رسد. پیکری که امانت خدا بود و سالم تحویلشان دادیم، اما نابینا و شکسته و بی‌جان پس گرفتیم.

آلمان! ای سرزمینِ قوانینِ سنگی! تو دخترم را از من گرفتی. تو با ادعای حمایت از کودک، کودکم را کشتی. تو با ژستِ حقوق بشر، حقِ حیات را از یک انسانِ بی‌دفاع گرفتی فقط به جرم اینکه ایرانی بود، فقط به جرم اینکه دخترِ «کاظم دارابی» بود.

شما که برای هر اتفاق کوچکی در ایران، شمع روشن می‌کنید و بیانیه می‌دهید و اشک تمساح می‌ریزید، چرا حالا ساکتید؟ چرا صدای خرد شدن استخوان‌های دخترم را نشنیدید؟ چرا وقتی چشمش کور می‌شد سکوت کردید؟ چرا صدای خس‌خس سینه‌اش را وقتی داشت خفه می‌شد نشنیدید؟

زینب جان! مادر به قربانت. ببخش که نبودم. ببخش که دستم کوتاه بود و دیوار برلین بلند. ببخش که آنجا غریبانه ماندی، غریبانه نابینا شدی و غریبانه رفتی.

اما نترس عزیزم. دیگر تمام شد. آن زنِ آلمانی دیگر نیست. آن دیوارهای سرد آسایشگاه دیگر نیستند. داری می‌آیی به خانه. به ایران. به خاکِ پدری.

اینجا، ما تو را در آغوش می‌گیریم. اینجا خاکش گرم است. اینجا دیگر کسی تو را به چشمِ «پرونده» و «یورو» نمی‌بیند. اینجا تو «شهیده‌ی مظلومِ حقوق بشرِ غربی» هستی.

آرام بخواب دخترکم. پدرت منتظر است تا این بار، نه با دست‌های بسته، که با دست‌های لرزان و قلبی شکسته، تو را تا خانه‌ی ابدی‌ات بدرقه کند. دیگر هیچ دادگاهی، هیچ حکمی و هیچ مرزی نمی‌تواند ما را از هم جدا کند.

دیدار ما، پای تابوتی که برای من، سنگین‌ترین بارِ دنیاست…

مادرت

انتهای پیام/

 

Rate this post

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 − 5 =